آقای ,خانوم ,شاخه

تو وسط حیاط پر از شاخه های زیبا و سرسبز! آره همون درخت بید، هرکس از بیرون میدید،اول چیزی که توجه اش رو جلب میکرد همین آقای بید بود! من مطمئن ام که آقای بید خیلی از خانوم باد خوشش میمود چون همیشه وقتی صداشو میشنید دست ها وشاخه هاشو بلند میکرد و براش تکون میداد! خانوم باد هم بدون هیچ توجه ای میرفت! و باز فردا و باز آقای بید منتظر خانوم باد که بیاید، و آقای بید دستی تکان دهد!

این روز ها بید دگر  برگی بر شاخه ندارد، بی حوصله است!  بی حوصله از این همه بی اعتناعی از این همه بی توجهی!    آقای بید شاخه هاش را انداخته طوری که به زمین میرسه!

همه میگن دیوانه شده! ولی کاش آقای بید مجنون شده میدانست که ذات خانوم باد رفتن است، و بهره او فقط یک نوازش گذرا بود و بس!

پ.ن: حکایت ما آدم هاست، عاشق چیزی میشیم که ذاتش رفتنه، عاشق دنیا و هر آنچه در درونش است!

منبع اصلی مطلب : مـیـخـواهـمــ زنـدهــ بـمـیـرمـــ
برچسب ها : آقای ,خانوم ,شاخه
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

درسایت : درخت بیدی که مجنون شد