صدای ,بهار ,ساعت ,بابا بزرگ ,میگفتم خانوم ,برای چراه

ساعت های چهار نیم صبح بود که با صدای بابا بزرگ از خواب بیدار شدم، و طبق قرار قبلی آماده شدم تا با هم بریم و گوسفندا رو ببریم، برای چراه!

درِ چوبی بزرگ حیاط رو،بابا بزرگ باز کرد ورفتیم بیرون، هنوز هوا کاملا تاریک بود و هوای سردِ سر صبح به وضوح قابل حس بود!

البته من به هزار جور کلک و زحمت تونستم از مامان اجازه بگیرم که امروز رو با بابا بزرگ برم!

نیم ساعت بعد با تعداد زیادی ببعی به علاوه یه عدد سگ راه افتادیم به طرف دره که بهارِ هر سال سرسبز میشد، و اهالی روستا گله هاشون رو میبردند اونجا برای چراه.

همینطور که داشتیم میرفتیم هرزچند گاهی نگاهم رو به عقب می انداختم تا ببینم این سگه کجاس و داره میاد یا نه؟ واقعیتش من از سگا میترسیدیم ولی باید جوری رفتار میکردم که بابا بزرگ نفهمه،وگرنه احتمال داشت منو برگردونه خونه!صدای درینگ درینگِ زنگوله های گوسفندا و هوای گرگ و میش؛ اون لحظه رو زیبا کرده بود، بابا بزرگ هم شعر های زیبایی رو با آواز شروع به خوندن کرد!     ساعت پنج و نیم شد و ما رسیدیم به دره! واقعا زیبا بود، کاملا سرسبز، صدای آب زلال به گوش میرسید، آبِ برف های سنگین زمستونی!

هوا با پرتو های نازک سر صبحِ خورشید،روشن شده بود  و من غرق در نگاه! 

به بابا بزرگ گفتم:

+اینجا چقدر زیباست!

-آره خیلی،یادمه من موقعی که جوون بودم با مامان بزرگ خدابیامرزت هر صبحِ بهار اینجا بودیم،کنار جوی آب مینشستم و بهش میگفتم: خانوم جان چشم هایم را میبندم و منتظر صدای ساز دهنی زیبای تو میشم!  و مامان بزرگ برایم ساز میزد و من در اوج داشته هایم قدم میزدم!  آخر سر هم بهش میگفتم: خانوم جان سازت رو با بهار کوک کن، من را با چشم هایت!

و بعدش لپ هایش گل مینداخت و از خجالت بلند میشد و میرفت تا صبحانه ای که آماده کرده بود رو بیاره...

بابا بزرگ دیگه ادامه نداد و هییی طولانی کشید....هییییییییی

---------------------------------------------

پ.ن: پست برای فرخوانِ وبلاگ زیبای رادیو بلاگی ها نوشته شده :)

 داستان ترکیبی از تصورات ذهنی و خاطرتات کودکی ام بود.

بهارتون پیشاپیش مبارک :))

منبع اصلی مطلب : مـیـخـواهـمــ زنـدهــ بـمـیـرمـــ
برچسب ها : صدای ,بهار ,ساعت ,بابا بزرگ ,میگفتم خانوم ,برای چراه
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

درسایت : سازت رو با بهار کوک کن.