دایی ,حمید

دیشب ثانیه ثانیه زندگی ام  مملو از حال خوب بود! یقین دارم بخاطر افرادی بود که مهمون ما بودن :)

وسط مجلس یه لحظه سکوت حاکم شد و من گفتم دایی برم یه عکس بیارم از زمانی که مو داشتین و کل نبودین و هنوز ریش نداشتین؟ :)

دایی خندید و گفت: برو بیار ببینم!  منم با شوق تمام رفتم زیر زمین خونه و هرچی گشتم پیداش نکردم! بعد یادم اومد که اونا رو گذاشته بودم طاقچه کتاب ها! سریع رفتم و چند عکس قدیمی برای دایی آوردم! دایی محو تماشا شده بود و زیر لب میگفت:لا اله الا الله، خدایاشکرت!     دختر خاله هم عکس هارو نگاه کرد و به شوهرش حمید آقا که پسر خاله ام باشه گفت: حمید آقا هنوز هم اون عکس یچگی های منو داری تو کیف پولت؟  حمید آقا که اصلا حواسش نبود پاسخی نداد، دختر خاله دوباره تکرار کرد! وهمچنین سه باره!  آخر سر هم به دایی گفت که بلند به حمید آقا بگه که عکس رو بیاره!    حمید آقا دست توی جیب عقبش کرد وعکس رو از توی کیف پولش در آورد و داد، دختر خاله اول عکس رو به من نشون داد! واقعا مال خیلی وقت پیش بود.

عکس ها یکی یکی تماشا شدن، هرکدوم بیانگر لحظه ای از زندگی بودن، هرکدوم روح آدم رو میبرد به قدیما!

پ.ن:

کل عید دیدنی ها یک طرف و دشب یک طرف!

ساعت یک تا حالا شام خوردین؟؟ :)

آخه دایی جان و پسر خاله عزیز، ساعت یک نیم شب وقت رفتن بود؟؟!! چرا رفتین آخه :/

+ زمان مانند گذر ابر ها می رود.

منبع اصلی مطلب : مـیـخـواهـمــ زنـدهــ بـمـیـرمـــ
برچسب ها : دایی ,حمید
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

درسایت : 00:01